آتش فتنه چه داغی سرِ داغت میریخت!
وحید قاسمیپسندیدن0
بازدید23
آتش فتنه چه داغی سرِ داغت میریخت! سر زده از در و دیوار به باغت میریخت خانهات بی خبر از اشک زلالت میسوخت چه بگویم! دلِ همسایه به حالت میسوخت پشت مرکب، چه غریبانه کشاندند تو را پا برهنه سرِ بازار دواندند تو را پشت مرکب، رمقِ اندکِ پایت افتاد سرشناس همهی شهر! عبایت افتاد... هیچ کس بغض تو را، مونس و غمخوار نشد کربلا، کارِ خدا بود که تکرار نشد باز هم شکر! به عمامهی تو دست نخورد حرف غارت نشد و جامهی تو دست نخورد زخمی نیزهی هر بی سر و پایی نشدی بی کفن ماندهی گودال بلایی نشدی باز هم شکر! به خلخال، نگین باقی ماند اهل بیت حَرمت پردهنشین باقی ماند با دلی سوخته از غصه لبالب نشدند دخترانت ملأِعام معذب نشدند