آبرویم را سرِ این نفس، آسان میبرم
محمد جواد شیرازیپسندیدن0
بازدید1K
آبرویم را سرِ این نفس، آسان میبرم
مرگ را از خاطرم هنگام عصیان میبرم
تشنۀ معرفتم، این سو و آن سو میروم
بهرهای اصلا از این دریای قرآن میبرم؟
بندهای حیرانم و جای کلام صاحبم
از کلام دیگران بی فکر، فرمان میبرم
لوح دل، بی آب دیده از گنه عاری نشد
اشک را با غفلتم از کوی مژگان میبرم
بعد از این حالا که یوسف هم خریدارم نشد
چون زلیخا، خون جگر، سر در گریبان میبرم
من نمیبینم، نمیدانم، نمیفهمم ولی
بهرهها از او در این دوران هجران میبرم
گرچه در هفته فقط یک جمعه یادش میکنم
از دعایش روز و شب سود فراوان میبرم
بی پناهم، هر کجا رفتم جوابم کردهاند
پس پناهم را به دربار خراسان میبرم
جام جانان را همیشه با وضو سر میکشم
نام سلطان را فقط با چشم گریان میبرم
کربلا میخواهم و با صد امید و آرزو
حاجتم را محضر آقا رضا جان میبرم
با توسل بر غم زهرا به مشهد میروم
با توسل راه در دربار سلطان میبرم
ننگ بر اهل مدینه که علی فرموده است:
همسرم را با قد خم بیت الاحزان میبرم