نظرات
0هنوز نظری ثبت نشده
یکی گفت زان تیره دلها سپاه ببینید در یک افق، مهر و ماه یکی گفت: نخل و نهال آمدند یکی گفت: بدر و هلال آمدند یکی گفت: پرچم روی دوش اوست یکی گفت: قرآن در آغوش اوست یکی گفت: معنایش آتش بس است یکی گفت: معلوم شد بی کس است صدا زد، منم سبط خیرالانام نکردم به دینش حلالی حرام از این آمدن مطلبم جنگ نیست ولی بر رخ غنچهام رنگ نیست ببینید کاین مرغ خاموش من سرش اوفتاده روی دوش من چنان آتش از گفتهاش بر فروخت که بر حال او هر دلی بود، سوخت چو بِن سعد دون دید آن ولوله به خشم آمد و گفت با حرمله بیا و گره زن به نُه کنگره به تیر خود از کار، واکن گره به یک تیر خود، پاسخ او بده بر این دو، جواب سه پهلو بده بدو گفت: از این دو منظور کیست؟ بگو تا بدانم که دستور چیست؟ بر آن تیره دل گفت آن خیرهسر سپید گلو را نبینی مگر؟ چو دید از پی خویش، توبیخ را سیه کرد اوراق تاریخ را کمانش کمان کرد پشت فلک شد از تیر او، تیره چشم فلک چه گویم چه با حنجرش تیر کرد بریده زبان، کار شمشیر کرد پسر، نرگس چشم خود باز کرد سپس بست و چون مرغ پرواز کرد
هنوز نظری ثبت نشده