نظرات
0هنوز نظری ثبت نشده
گفتا شه شهیدان کآمد روا مرادم تا آتش محبت زد شعله بر نهادم در کربلای عشقش بار بلا گشادم در جلوه گاه جانان جان را به شوق دادم در روز تیر باران مردانه ایستادم هر تیر کز مخالف بر لوحِ سینه خوردم پیغامِ وصلِ جانان آن تبر را شمردم جز لطفِ او پناهی بر هیچکس نبردم جان با هزار شادی در راهِ او سپردم سر با هزار منّت در پای او نهادم کردند پس مخالفت در یاری اتفاقم تا از حجاز کردند آواره در عراقم آنها به سست عهدی من در سر وفاقم جز راستی نبینی در طبعِ بی نفاقم جز ایمنی نیابی در نفس بی فسادم تخمِ وفایت ای دوست تا من به سینه کِشتم مهرِ عیال و فرزند یکسر زِ سر بِهِشتم به هر حصول بیعت با کوفیانِ زِشتم نامِ تو برده می شد تا نامه می نوشتم روی تو دیده می بود تا دیده می گشادم چون منصبِ شَهادت من اِختیار کردم دل از وطن بریدم ترکِ دیار کردم در کربلا رسیدم پا اُستوار کردم در وادی محبت دانی چکار کردم اوّل به سر رسیدم آخر زِ پا فتادم شکرِ خدا که بردم بر سر وفای خود را در امتحان رساندم قالوا بلای خود را راضی نمودم از خویش یعنی خدای خود را تا با قضاش کردم ترکِ رضای خود را با هر قضیه خوشدل در هر بلیه شادم (صامت) به بزمِ جانان هر کس که راهبر بود در پیشِ تیرِ مُحنت دایم تنش سپر بود کاش از نخست ویران این دَهرِ پُرخطر بود طرحِ نووی (فروغی) می ریختم اگر بود دستی به آب و آتش حکمی بباد و خاکم
هنوز نظری ثبت نشده