گُلی که رفته ای اما گلاب برگشتی
[ محمد رسولی ]گُلی که رفته ای اما گلاب برگشتی چو آب رفته ای و چون شراب برگشتی پُر از سؤال به میدان قدم گذاشتی و ز سُم ِ اسب گرفتی جواب, برگشتی روان شده بدنت بین ِ دست هایِ عمو بلند کردمت اما چو آب برگشتی ستاره یِ حرمم بوده ای تو تا دیشب قَدَت کشیده شد و ماهتاب برگشتی به هم تنیده و پیچیده گشته پیکر ِ تو شبیه موت, پُر از پیچ و تاب, برگشتی چه آمده سرت از چشمْ زخم ِ این لشگر چرا ز معرکهات بی نقاب برگشتی؟! به روی خاکِ بیابان که جای خواب نبود رسیده ایم به خیمه, بخواب, برگشتی

هنوز نظری ثبت نشده