چون صبا دید به صحرا، بدن بیکفنش
[ حبیب الله چایچیان (حسان) ]- 1K
- 0
چون صبا دید به صحرا، بدن بیکفنش
خاک میریخت به جای کفنش بر بدنش
چون که از مرکب خود، شاه به گودال افتاد
حمد یزدان به لبش بود و شفاعت سخنش
آخرین بار که شه، جانب میدان میرفت
خواهرش داد به او، کهنهترین پیرهنش
من چه گویم؟ چه شد این پیرهنش، آخر کار
که همی سوخت ز تابیدن خورشید، تنش
گشت آغشته به خونِ دلِ او، تربت او
از سُم اسبسواران به بدن تاختنش
عجبا! از بدنی بیسر و این جورِ عدو
بس نبودیش مگر آن همه کرب و محنش؟
زینب از دیدن این صحنۀ جانسوز، «حسان»!
مات و حیرتزده، انگشت عجب بر دهنش

هنوز نظری ثبت نشده