نظرات
0هنوز نظری ثبت نشده
پس زجان بر خواهر استقبال کرد تا رخش بوسد، الف را دال کرد همچو جان خود در آغوشش کشید این سخن آهسته بر گوشش کشید: کای عنان گیر من آیا زینبی؟ یا که آه دردمندان در شبی؟ پیش پای شوق زنجیری مکن راه عشقست این عنانگیری مکن با تو هستم جان خواهر، همسفر تو به پا این راه کوبی، من به سر خانه سوزان را تو صاحبخانه باش با زنان در همرهی مردانه باش جان خواهر در غمم زاری مکن با صدا بهرم عزاداری مکن معجر از سر، پرده از رخ، وامکن آفتاب و ماه را رسوا مکن هست بر من ناگوار و ناپسند از تو زینب گر صدا گردد بلند هر چه باشد تو علی را دختری ماده شیرا کی کم از شیر نری؟! با زبان زینبی شاه آنچه گفت با حسینی گوش، زینب میشنفت با حسینی لب هر آنچه او گفت راز شه به گوش زینبی بشنید باز گوش عشق، آری زبان خواهد زعشق فهم عشق آری بیان خواهد زعشق با زبان دیگر این آواز نیست گوش دیگر، محرم اسرار نیست ای سخنگو، لحظهای خاموش باش ای زبان، از پای تا سرگوش باش تا ببینم از سر صدق و صواب شاه را، زینب چه میگوید جواب گفت زینب در جواب آن شاه را: کای فروزان کرده مهر و ماه را عشق را، از یک مشیمه زادهایم لب به یک پستان غم بنهادهایم تربیت بوده است بر یک دوشمان پرورش در جیب یک آغوشمان تا کنم این راه را مستانه طی هر دو از یک جام خوردستیم می هر دو در انجام طاعت کاملیم هر یکی امر دگر را حاملیم تو شهادت جستی ای سبط رسول من اسیری را به جان کردم قبول
هنوز نظری ثبت نشده