نظرات
0هنوز نظری ثبت نشده
نیکپی اسب! چرا بیرخ شاه آمدهای؟
پیل بودی تو، چرا مات ز راه آمدهای؟
برگ برگشته و تن خسته و بگْسسته لگام
هوش خود باخته با حال تباه آمدهای
ای فرس! قافلهسالارِ تو کشتند مگر؟
که تو با قافلهی آتش و آه آمدهای
اندکی پیش، تو را بالِ هما بر سر بود
چه شد آن سایه که این جا به پناه آمدهای؟
با رخ سرخ برفتی ز برِ ما تو، کنون
چه خطا رفته که با روی سیاه آمدهای؟
یا همان شاه که بردی تو به میدان بلا
بیگنه کشته عدو و تو گواه آمدهای؟
شه ما را مگر افکندهای، ای اسب! به خاک؟
عذرجویان ز پی عفو گناه آمدهای
هنوز نظری ثبت نشده