نظرات
0هنوز نظری ثبت نشده
من حبیب پسر فاطمه ام، یار حسینم بنده ام بنده ولی بندهی دربار حسینم درس آزادگیم داده از آغاز، معلّم که رها گشته ام از خویش و گرفتار حسینم دل بریدم زهمه عالم و او برد دلم را دیده بستم زهمه، عاشق دیدار حسینم سر و جان طرفه کلافی است به بازار محبت که به این هدیه ی ناچیز خریدار حسینم شرر تشنگی و تابش خورشید، حلالم که جگر سوختهی اشک علمدار حسینم این تن خسته و این فرق سر، این صورت خونین همه وقف قدم یار که من یار حسینم به ولای علی و مالک و عمار رشیدش من در این دشت بلا، میثم تمارِ حسینم آب دریا چه کند با جگر سوختهی من که پر از سوز دل و آه شرربار حسینم تاجر عشقم و کالای محبت همه هستم سر به کف دارم و آشفته ی بازار حسینم میثم این گفته ی آن پیر حسینی است که گوید که حبیبم من و سرباز فداکار حسینم
هنوز نظری ثبت نشده