نظرات
0هنوز نظری ثبت نشده
قابل اسرار دید آن سینه را مستعد جلوه، آن آیینه را ملک هستی منهدم یکباره کرد پر دهی پندار او را پاره کرد معنی اندر لوح صورت، نقش بست آنچه از جان خاست اندردل نشست خیمه زد در ملک جانش شاه غیب شسته شد زآب یقینش زنگ ریب معنی خود را بچشم خویش دید صورت آینده راه از پیش دید آفتابی کرد در زینب ظهور ذرهیی ز آن، آتش وادی طور شد عیان در طور جانش رایتی خرموسی صعقا، ز آن آیتی عین زینب دید زینب را بعین بلکه با عین حسین عین حسین طلعت جان را به چشم جسم دید در سراپای مسمی اسم دید غیب بین گردید با چشم شهود خواند بر لوح وفا، نقش عهود دید تابی در خود و بیتاب شد دیدهی خورشید بین پرآب شد صورت حالش پریشانی گرفت دست بیتابی به پیشانی گرفت خواست تا بر خرمن جنس زنان آتش اندازد «انا الاعلی» زنان دید شه لب را بدندان میگزد کز تو اینجا پردهداری میسزد زخ زبیتابی، نمیتابی چرا؟ در حضور دوست، بیتابی چرا؟ کرد خودداری ولی تابش نبود ظرفیت در خورد آن آبش نبود از تجلیهای آن سرو سهی خواست تا زینب کند قالب تهی سایهسان بر پای آن پاک اوفتاد صیحه زن غش کرد و بر خاک اوفتاد از رکاب ای شهسوار حقپرست پای خالی کن که زینب شد ز دست شد پیاده، بر زمین زانو نهاد بر سر زانو سر بانو نهاد پس در آغوشش نشانید و نشست دست بر دل زد، دل آوردش بدست گفتگو کردند با هم متصل این به آن و آن به این، از راه دل دیگر اینجا گفتگو را راه نیست پرده افکند و کس را راه نیست
هنوز نظری ثبت نشده