نظرات
0هنوز نظری ثبت نشده
شبیه تیر که از چله کمان برود شهاب شد که به آغوش کهکشان برود دوید از وسط سنگ های کوفی تا شبیه رود به دریای بیکران برود نخواست تیر نگاه پر از محبت عشق به عمق دیده نحس حرامیان برود رسید و دید که چیزی نمانده در گودال ز جسم بی رمق و سرخ عشق جان برود و دید هیچ نمانده ست تا سر خورشید ز دست نیزه به محراب آسمان برود و ارث مادری اش بود بازویش تا که بهار باشد و در قالب خزان برود شنید اینکه کسی گفت راه باز کنید برای آخر این غائله سنان برود
هنوز نظری ثبت نشده