نظرات
0هنوز نظری ثبت نشده
زینب چون دید پیکری اندر میان خون
چون آسمان که زخم تن از انجمش فزون
بیحد جراحتی، نتوان گفتنش که چند
پامال پیکری، نتوان دیدنش که چون
خنجر در او نشسته چو شهپر که در هما
پیکان از او دمیده چو مژگان که از جفون
گفت این به خون تپیده نباشد حسین من
این نیست آن که دربر من بود تاکنون
یک دم فزون نرفت که رفت از کنار من
این زخمها به پیکر او چون رسید، چون؟
گر این حسین قامت او از چه بر زمین
ور این حسین، رایت او از چه سرنگون؟
گر این حسین من، سر او از چه بر سنان؟
ور این حسین من، تنِ او از چه غرق خون؟
یا خواب بودهام من و گم گشته است راه
یا خواب بوده آن که مرا بوده رهنمون
میگفت و میگریست که جانسوز نالهای
آمد ز خنجر شه لبتشنگان برون
کای عندلیب گلشن جان آمدی بیا
ره گم نگشته، خوش به نشان آمدی بیا
هنوز نظری ثبت نشده