نظرات
0هنوز نظری ثبت نشده
ز آن نمیآرم برآوردن خروش
ترسم او را آن خروش آید بهگوش
باورش آید که ما را تاب نیست
تاب کتان در بر مهتاب نیست
رحمت آرد بر دل افکار ما
بخشد او بر نالههای زار ما
اندک اندک دست بردارد ز جور
ناقص آید، بر من، این فرخنده دور
سر خوشم، کان شهریار مهوشان
کی به مقتل پا نهد دامن کشان
عاشقان خویش بیند سرخ رو
خون روان از چشمشان مانند جو
غرق خون افتاده در بالای خاک
سوده بر خاک مذلت، روی پاک
جان بهکف گرفته از بهر نیاز
چشمشان بر اشتیاق دوست، باز
بر غریبیشان کند خوش خوش نگاه
بر ضعیفیشان بخندد، قاه قاه
لب چو بر بست آن شه دلدادگان
حرز جا جست، آن سر آزادگان
گفت: کاى صورتگر ارض و سما
اى دلت، آیینۀ ایزد نما
اول این آیینه از من یافت زنگ
من نخست انداختم بر جام سنگ
باید اول از پى دفع گله
من بجنبانم سر این سلسله
شورش اندر مغز مستان آورم
مى به یاد مى پرستان آورم
پاسخش را از دو مرجان ریخت، در
گفت احسنت انت فى الدارین حر
قصد جانان کرد و جان بر باد داد
رسم آزادى به مردان، یاد داد هنوز نظری ثبت نشده