نصب اپلیکیشن نوا

روزی که گشت واقعه کربلا پدید

[ مقبل کاشانی ]
روزی که گشت واقعه کربلا پدید
آه و فغان تشنه‌لبان بر فلک رسید

آمد درون خیمه حسین علی، بدید
طفلش ز تاب تشنگی، انگشت می‌مکید

شد از کفش عنان دل و بی‌قرار شد
آن طفل را گرفته به مرکب سوار شد

بردش به سوی عرصه میدان کربلا
فریاد برکشید که: ای قوم بی‌حیا،

این طفل کوچکی که چو جان در بر من است
فرزند بی‌گناه، علی‌اصغر من است

از تشنگی رسیده به لب جان مادرش
گردیده شیر خشک به پستان مادرش

گیرم که من به نزد شمایم گناهکار،
این طفل را گناه نباشد به روزگار

ای ناکسان، به چشم تر من نگه کنید
آبی به حلق تشنه این بی‌گنه کنید

ناگاه کافری ز کمان برگشاد تیر
تا پر نشست بر هدف حلق آن صغیر

ببرید حلق نازک آن شیرخواره را
معصوم دل کباب و جگر پاره‌پاره را

آن دم، حسین با دل بریان به خیمه شد
با سوز و آه و دیده گریان به خیمه شد

دیدند اهل بیت چو آن آن طفل را شهید
افغانشان به ذروه عرش برین رسید

در بر گرفت مادرش آن اصغر شهید
بر دور او سکینه چو پروانه می‌دوید

گیسو گشاده، بر سر از ین غصه خاک کرد
افغان کشید و سینه خود چاک کرد

گفتا: ضیای دیده مادر، کجا شدی؟
نور دو چشم مادر و خواهر کجا شدی؟

بگشا به حرف، لعل لب آرمیده را
با من بگو تو راز گلوی بریده را

جانا چه شد که گریه فراموش کرده‌ای؟
خود را ز شهد شیرکه خاموش کرده‌ای؟

از خواب ناز، دیده بیمار باز کن
دستی برآر و جانب پستان دراز کن

بنشین به دامنم که منت شهربانویم
گرفته‌ای ز هوش، بنه سر به زانویم

جانا بیا که به شانه کنم کاکل تو را
ای گل بیا که دسته کنم سنبل تو را،

بنهاد لعل خویش به آن حلق نازنین
گفت آن زمان به اصغر خود با دل حزین

نظرات

0

پس از بررسی نمایش داده می‌شود

هنوز نظری ثبت نشده

  • مداحی
  • منبر
  • قرآن
  • ذاکران
  • پروفایل