نظرات
0هنوز نظری ثبت نشده
روایت است که چون گشت عازم میدان، به آرزوی شهادت، امام تشنهلبان، به ذوالجناح برآمد چو سبط پیغمبر، گشود دیده نظاره، خسروِ خاور مخدّرات، تمامی به نوحه و ماتم، روان شدند به دنبال آن امام اَمم سکینه بر همی سبقت ـ از شتاب ـ گرفت دوید و شاهِ جگرتشنه را رکاب گرفت دل شکسته و اعضا به لرزه چون سیماب خطاب کرد به سوی پدر، به چشم پر آب که: ای ستوده تو را حضرت رسولالله، جناب توست پناه تمام خلقالله تو را مصمّم جنگ و قتال میبینم مکالمات تو را بد به فال میبینم به راه گلشن فردوس گشتهای سفری تو میروی و مرا نیست تاب بیپدری ز دوریت نه همین من الیم خواهم شد تو چون شهید شوی، من یتیم خواهم شد تو را گهی که تمنا کنم، کجا جویم؟ پی تسلی خاطر، که را پدر گویم؟ تو چون شهید شوی، من فگار خواهم شد یتیم و بیپدر و خوار و زار خواهم شد به من کسی ز تو دلگرمتر نخواهد بود هزار دوست، یکی چون پدر نخواهد بود من ستمزده را نیست تاب دوری تو جدا ز حضرت تو طاقت صبوری تو کجا تو میروی ای شافع عبادالله؟ مرا برای رضای خدا ببر همراه، چو این حدیث شنید از سکینه، شاه شهید، نعم طلایه داغ دلش به دیده رسید سرشک را به دویدن ز دیده رخصت داد پی تسلی او، لعل روحبخش گشاد خطاب کرد به سوی سکینه، آن سرور به گریه گفت که: ای باغمآشنای پدر غمین مباش که پروردگار یاور توست جناب حضرت زینالعِبا برادر توست مرا ز تیغ ستم بایدم شهید شدن تو نیز بایدت از عیش ناامید شدن رفاه و امت بیچاره در مشقت ماست غم شفاعتشان شربت شهادت ماست
هنوز نظری ثبت نشده