نظرات
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد
روان به جانب میدان، علیّ اکبر شد جهان به دیدۀ لیلا ز شب سیهتر شد چو بر شد از افق خیمه همچو بدر منیر جهان ز پرتو رخسار او، منوّر شد به سر نهاد چو عمّامۀ رسول خدا عیان دوباره به خلق خدا، پیمبر شد به کف گرفت چو تیغ و نشست چون به عقاب زمانه گفت به دلدل، سوار، حیدر شد به پیش چشم پدر شد، چو در خرامیدن رخ حسین ز خوناب دیده، احمر شد چو شد مقابل آن قوم کینهجو، گفتا: چرا ز یاد، شما را حدیث محشر شد؟ مگر نه این حرم است آن حرم که «روحُ الامین» پی اجازۀ حاجت، ستاده بر در شد؟ خود این حسین، مگر نیست زادهی زهرا؟ که جبرئیل، پی خدمتش چو چاکر شد چه شد که آب فرات این زمان به جمله حلال ولی حرام به ذرّیۀ پیمبر شد؟ کسی نداد جوابش به غیر تیر و خدنگ حدیثش آن چه به آن قوم دون، مکرّر شد کشید تیغ و چنان تاخت بر یسار و یمین که اَیسر، اَیمن و اَیمن ز تیغش، اَیسر شد ولی دریغ! که آن جسم نازنین، آخر نشان ناوک و تیر و سنان و خنجر شد ستاده شه به در خیمه و نظر میکرد که پارهپاره، تنِ شاهزاده اکبر شد به گریه گفت پسر با پدر: خداحافظ! بیا که وعدۀ دیدار، روز محشر شد دمی که خامهاش این چامه را رقم میزد فغان و نالهی «جودی»، به چرخ اخضر شد
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد