نظرات
0هنوز نظری ثبت نشده
دور گردون بس که دشمنکام شد
ماتم اسلام، عید عام شد
شد چو در شام، اختران برج دین
آسمان گفتی فروشُد بر زمین
هر طرف نظّارگان از مرد و زن
با دف و نی، انجمندرانجمن
شامیان بر دست و پا، رنگینخضاب
چهره خونآلود، آل بوتراب
بر سنان، تابان، سر شاه انام
چون ز جیب شامگه، ماه تمام
جای حیرانی است، زین دورِ نگون
شرم بادت! ای سپهر واژگون!
گیرمت باک از جفا و کین نبود
در جفاکاری، چنین آیین نبود
شامیان بردند در بزم یزید
دستبسته عترتِ شاهِ شهید
شاه دین را سر به تشتِ زرنگار
بانوان از دیده، مرواریدبار
پور سفیان، سرخوش از جامِ غرور
قدسیان، گریان از آن بزم سرور
وه! چه گویم من؟ زبانم بسته باد!
خامهی خونبار من بشْکسته باد!
که چه رفت از ضربت چوب جفا
زآن سپس بر بوسهگاه مصطفی
زآن سپس دادند در ویرانه جا
پردهپوشان حریم مصطفی
شد خرابه، گنج دُرهای یتیم
همچو اندر کهف، اصحاب رقیم
سروری که سر به پا سودیش عرش
شد سرش را خشت، بالین؛ خاک، فرش
اشک خونین، شربت بیماریاش
شمع بالین، آه شببیداریاش هنوز نظری ثبت نشده