نظرات
0هنوز نظری ثبت نشده
داد از ستیزۀ فلک و دور اخترش!
وآن دشمنی به عترت پاک پیمبرش!
آن بردن حسین و بر او آب بستنش
وآن آب دادن از دم شمشیر و خنجرش
آن دل کباب کردنش از تاب تشنگی
با یاوران و آب روان در برابرش
آن دست و پا خضاب به خون گشته، قامتش
وآن تن به نعلِ اسبِ عدو، خسته پیکرش
آن بردنِ عیالِ اسیرش به شهر شام
با نوجوان خستۀ بییار و یاورش
گاه آن گشاده، دست اسیری، به عترتش
گاه این فکنده، چشم کنیزی، به دخترش
این دشمنی که کرد به فرزند مصطفی
زآن کرد آسمان که ز خود دید، برترش
گردون همیشه قدر نکویان، چنین شناخت
این کینه تازه نیست به اولاد حیدرش
قدرش به قدْر مرتبه، رُمح و سنان شناخت
کش دید برتر از همه، بُگذاشت بر سرش
هنوز نظری ثبت نشده