نظرات
0هنوز نظری ثبت نشده
جمعی که خلق شد دو جهان از برایشان دادند در خرابهی بیسقف، جایشان آنان که بودشان به سر نُه سپهر، جای مجروح از پیادهرَوی بود، پایشان شخصی کنیز خواست از آن فرقهای که بود جبریل، خادم درِ دولتسرایشان آنان که بود بر سرشان مهر، سایبان در آفتاب، سوخت رخ مهلقایشان آنان که شُست قابلهشان ز آب سلسبیل از تشنگی پرید رخ و رنگهایشان جمعی که بانوی حرم کبریا بُدند از نینوا به عرش برین شد، نوایشان کردند نرم، سینهی جمعی که روز و شب زهرا به روی سینه همیداد، جایشان جمعی که بود پنجهی ایشان، گرهگشای بستند دستها ز جفا از قفایشان آن فرقهای که واسطهی رزق عالمند دادند نان به رسم تصدّق، برایشان «جودی»، به روزگار زند خیمهی شهی از آن دمی که گشت گدای گدایشان
هنوز نظری ثبت نشده