نظرات
0هنوز نظری ثبت نشده
تا تو شدی کشته ما، بیسر و سامان شدیم
یکسره سرگشتهی کوه و بیابان شدیم
خیمه و خرگاه ما، رفت به باد فنا
به لجّهی غم اسیر، دچار توفان شدیم
از فلک عزّ و جاه، به روی خاک سیاه
به چاه غم سرنگون، چو ماه کنعان شدیم
ز کعبهی کوی تو، به حسرت روی تو
به حلقهی فرقهای، ز بتپرستان شدیم
ای سر تو بر سنان! شمع ره کاروان
به مهر روی تو ما، شهرهی دوران شدیم
ز جور خونخوارگان، تو سربلندیّ و ما
ز دست نظّارگان، سر به گریبان شدیم
پردهگیان تو را، حجات عزّت درید
تا که تماشاگه، پردهنشینان شدیم
گاه به زندان غم، حلقهی ماتمزده
به کنج ویرانه گاه، چو گنج شایان شدیم
چو ساربان عزا، نواخت بانگ رحیل
سر تو شد روی نی، گمشدگان را دلیل هنوز نظری ثبت نشده