نظرات
0هنوز نظری ثبت نشده
بینشِ اهلِ حقیقت چو حقیقت بین است در تو بینند حقیقت، که حقیقت این است نیست چشمِ دگران، سوی حقیقت نگران ور نه آن راست حقیقت، که چنین آیین است من اگر جاهلِ گمراهم، اگر شیخِ طریق قبله ام روی حسین است و همینم دین است او چو بینای حقیقت بوَد، از دیده من به حقیقت که مرا، چشم حقیقت بین است سجده بر نور خدا در گِلِ آدم نکند چشمِ شیطان لعین، چون نظرش بر طین است ذات لا یدرک حق را که کُند درکِ بصَر؟ آنچه ادراک کنند اهل بصیرت این است بوده پیش از گِلِ من، سرخوش جامش دل من مستی ما به حقیقت، ز مِیِ دیرین است نور او مبداء من بود و معادم همه اوست قصه ی بازپسینم، خبر پیشین است شب دوشینه مرا چشم چو بر چشم تو بود روز میعاد مرا چشم شبِ دوشین است نه همین روی تو در خواب، چراغ دل ماست هر شبم نور تو شمعی است، که بر بالین است پرتو مهر رخش می نگرم در همه کس زان مرا با همه کس مهر و نه با کس، کین است ماسوا عاشق رنگند، سوای تو حسین(ع) که جبین و کفَت از خون سرت رنگین است خردلی بار غمت را دل عالم نکشد آه از این بار امانت که عجب سنگین است فُرقَتِ روی تو از خلق جهان شادی برد هر که را دیدهء بیناست، به دل غمگین است پیکرت مظهر آیات شد از ناوک تیر بدنت مصحف و سیمات مگر یاسین است؟ یادم از پیکر مجروح تو آید شب و روز تا دم صبح که چشمم به رخ پروین است در ضمیرم سر سیمین تو در طشت طلاست تا به کاس نظرم، طشت فلک زرین است باغِ عشق است مگر معرکه کرب و بلا که ز خونین کفنان غرق گل و نسرین است بوسه زد خسرو دین بر دهن اصغر و گفت دهنت باز ببوسم که لبت شیرین است شیر، دل آب کند، بیند اگر کودک شیر جای شیرش به گلو، آب دم زوبین است از قفا دشمن و اطفال تو هر سو به فرار چون کبوتر که به قهر از پی او شاهین است در خمِ طُرّهی اکبر دل لیلا می گفت سفرم جانب شام و وطنم در چین است دختری را به که گویم؟ که سر نعش پدر تسلیت سیلی شمر و سر نی تسکین است می کشد غیرت دینم که بگویم به امم این جفا بر نبی از امت بی تمکین است گر فواد از غمِ عشقِ تو غنی شد چه عجب عشقِ سلطانِ غنی، گنج دل مسکین است
هنوز نظری ثبت نشده