بنویسید که جز خون خبری نیست که نیست
[ مهدی زنگنه ]- 22
- 0
بنویسید که جز خون خبری نیست که نیست به تن این همه سردار سری نیست که نیست بنویسید که خورشید به گودال افتاد و پس از شام غریبان سحری نیست که نیست آتش از بال و پر سوخته جان میگیرد زیر خاکستر ما بال و پری نیست که نیست یک نفر سمت مدینه خبرش را ببرد پس از این امبنین را پسری نیست که نیست یا به آن مادر سرگشته بگویید: نگرد. چون ز گهواره اصغر اثری نیست که نیست تازیانه به تسلای یتیمی آمد تازه فهمید که دیگر پدری نیست که نیست

هنوز نظری ثبت نشده