نظرات
0هنوز نظری ثبت نشده
بر خوان غم چو عالمیان را صلا زدند اول صلا به سلسلۀ انبیا زدند نوبت به اولیا چو رسید آسمان تپید ز آن ضربتی که بر سر شیرِ خدا زدند آن در که جبرئیل امین بود خادمش اهل ستم به پهلوی خیرالنّسا زدند بس آتشی ز اخگر الماس ریزهها افروختند و در حسن مجتبی زدند وانگه سرادقی که ملک محرمش نبود کندند از مدینه و در کربلا زدند وز تیشۀ ستیز در آن دشت کوفیان بس نخلها ز گلشن آل عبا زدند پس ضربتی کز آن جگر مصطفی درید بر حلق تشنۀ خلفِ مرتضی زدند اهل حرم، دیده گریان، گشوده مو فریاد بر در حرم کبریا زدند روح الامین نهاده به زانو سرِ حجاب تاریک شد ز دیدن آن چشمِ آفتاب
هنوز نظری ثبت نشده