نظرات
0هنوز نظری ثبت نشده
باز هستی، طاقتم را طاق کرد
دفتر صبر مرا اوراق کرد
یادم آمد خلوتی خالی ز غیر
پیری اندر صدر آن، یادش بهخیر
خم صفت، صافی دل و روشن ضمیر
خضروش، گمگشتگان را دستگیر
مر مرا از حال خویش افزوده حال
خواب بود این میندانم یا خیال؟
هشت بر زانو، سر تسلیم من
خواست تا سرّی کند تعلیم من
پس لب گوهر فشان آورد پیش
پیشتر بردم دو گوش هوش خویش
از دم آن مقبل صاحب نظر
گشتم از شور شهیدان، با خبر
عالمی دیدم از این عالم، برون
عاشقانی سرخرو یکسر ز خون
دست بر دامان واجب، بر زده
خود ز امکان، خیمه بالاتر زده
گرد آن شمع هدی از هر کنار
پر زنان و پر فشان، پروانه وار
ترسم از این بیشتر، شرحی دهم
تار تن را، نطق بشکافد ز هم
زانکه در گوش من آن والا نژاد
گفت، اما رخصت گفتن نداد هنوز نظری ثبت نشده