نظرات
0هنوز نظری ثبت نشده
ای که از زخم فراوان، مظهر بی چند وچونی در حجاب خاک و خون چون شاهد غیب مصونی آه و واویلا! چنان کوبیدۀ سُمّ هَیونی همچو اسم اعظمی کز حیطۀ دانش برونی وی که با آن تشنه کامی غرقۀ دریای خونی، آنچه گویم آنچنانی، باز صدچندان فزونی بانوان را خیمۀ سر بودی، اکنون سرنگونی خیمه سوزان را نمیگویی چرا «یا نارُ، کوُنی»؟ نازپروردِ تو بودم، داد از این حالِ کنونی عزّت و حرمت مبدّل شد به خواری و زبونی سرخ رویی را به سیلی برد چرخ نیل گونی سرفرازی رفت و شد پامال هر پستی و دونی از رباب دل کباب آخر نمیپرسی که: چونی؟ یا که از لیلی: چرا سرگشتۀ دشت جنونی؟ عمّهام، آن دختر سلطان اقلیم «سَلونی» نیست اندر عالم امکان چو او ذاتُ الشُّجونی نیست جز بیمارِ ما را، مَحرمی یا رهنمونی ناگهان بشنید از حلقوم شه رازِ درونی: «شیعَتی! ما إن شَرِبتُم رَی عَذْبٍ فَاذْ کُروُنی» «أوْ سَمِعْتُمْ بِغَریبٍ أوْ شهیدٍ فَانْدُبوُنی»
هنوز نظری ثبت نشده