نظرات
0هنوز نظری ثبت نشده
ای رفته بیخبر به سفر! از سفر بیا
خواهی کسی خبر نشود، بیخبر بیا
ای آفتاب! سایه مگیر از سرم، ببین
دامن پُر از ستاره بُوَد، چون قمر بیا
چشمم چنان دو پنجرهی انتظار شد
تا باز مانده پنجرههایم، ز در بیا
اشک است آب و دانهی من، پارههای دل
این جوجه میزند به قفس بال و پر، بیا
از بس که سنگِ روی تو بر سینهام زدم
از سوزم آب شد، دل سنگ، ای پدر! بیا
دانم که شه، گذار به ویران نمیکند
امشب تو راه کج کن، از این رهگذر بیا
بنْمای روی و جان مرا رونما بگیر
مَپْسند خونِ جان به لَبی را هدر، بیا
ایثار عمّه بود، اگر زنده ماندهام
او شد کمان ز بس که مرا شد سپر، بیا
شوق رخ تو، پا نکشیده ز دل هنوز
از پا فتادهام، به سر من، به سر بیا
هنوز نظری ثبت نشده