نظرات
0هنوز نظری ثبت نشده
الا ای بزرگان! بزرگ جهان رفت سران را بگو سرور سروران رفت به جانان بگویید کاو جان ما بود به جانان بگویید کآن جان جان رفت بجز آسمان هیچ راهی نماندهست در این خاکدان تا کجا میتوان رفت؟ سلیمان ما بود و با فرشی از جان به معراج، صبحی سوی آسمان رفت نشستیم در خویش و کاری نکردیم دریغا دریغا که آن کاروان رفت سلامم به آن شمع تا صبح روشن به دیدار پروانگان ناگهان رفت یکی روح عاشق سفر کرد از این جسم یکی مرد عرشی از این خاکدان رفت تویی شعله گر شعله افتاد در دل تویی آتش ار آتشی بر زبان رفت خبر مثل یک تیر مغز مرا سوخت خبر مثل یک تیغ بر استخوان رفت تهمتنترین رستم داستان بود که پیروز تا آخر هفتخوان رفت دلی داشت دلتنگ جمع شهیدان سحرگاه وصل آمد و شادمان رفت کم از خشم صور قیامت نبود آن خروشت، صدایت که تا بیکران رفت سرش خم نگردید در پیش بتها خلیل سرافراز، آن غیبدان رفت دریغا گلستان ما شد سیهپوش دریغا سهی سرو این بوستان رفت غریبا دل من، غریبا دل ما که آن آشنا با علوم جهان رفت همه فیلسوفان عزادار اویند دریغا که آن عارف نکتهدان رفت سحرگه سری سود بر آسمانها که آن سرو، آن سایه، آن سایهبان رفت دلم دستبوس دو چشمان او بود که اشکم ز پی کاروان کاروان رفت بگو مهربانی از این پس یتیم است مگر باورت نیست آن مهربان رفت؟ یکی فرصتی بود و یارش نگشتید بمویید یاران که تیر از کمان رفت الا خیل خفاش، خورشید، او بود چرا حرمت عشق از یادتان رفت؟ به خورشید تابان چه دشنام دادید؟ سیه رو بمانید کآن جاودان رفت بمویید ای لالههای عزادار که سرو سرافراز باغ جنان رفت یکی یار قرآن، یکی فخر دوران یکی صاحب قرن و صاحبقران رفت بخندید بر قاتل مردۀ او خیالش که خورشید ما از میان رفت به صاحبزمان تسلیتگوی باشید بزرگ جهان، یار صاحبزمان رفت
هنوز نظری ثبت نشده