یکی از چشمهای من فقط نزدیک میبیند
سعید خرازیپسندیدن3
بازدید1.2K
یکی از چشمهای من فقط نزدیک میبیند ولی آن دیگری چشمم پدر اصلاً نمیبیند خسته بودم به روی خاک کمی خوابم برد زجر از راه رسید و زد و بیدارم کرد --- دختری دردانه، به نالهی مستانه زبان گرفته بابا، بیا در این ویرانه بیا برس بر دادم، بیا شنو فریادم امان ز درد پهلو، ز ناقه چون افتادم زین در نرویم که در به در میگردیم آوارهی ورتهی خطر میگردیم از این درِ خانه رو مگردان که اگر صد بار رویم دوباره برمیگردیم (سن اکبر را اگر میداشتی نسل سائل را تو برمیداشتی)