یادگارِ مجتبی از خیمهگه
سایر ذاکرینپسندیدن6
بازدید1.7K
یادگارِ مجتبی از خیمهگه شد روانه با نوا در قتلگه در شتاب آمد چنان با شور و شین بهر یاریِ عموی خود حسین با عمو در قتلگه شد رو به رو شد عیان دستش کشد ناز عمو ناگهان تیغ عدو جولان گرفت (دست عبدالله رخ از مهمان گرفت) ؟ اندر آغوش عموی با وفا دست عبدالله، شد از پیکر جدا یک نگاهی کرد بر روی عمو که عمو دادی به من خوش آبرو دست او در دستهای عمه بود گوش او پر از صدای عمه بود شیونه زنها دلش را پاره کرد دید شه تنهاست فکر چاره کرد دست او از دست عمه شد جدا میدوید و بر لبش واویلتا دید عمو چون گل اسیرِ خارهاست دشمنان را هم سر آزارهاست یک نفر با نیزه بر او میزند یک نفر دارد به پهلو میزند کرد عبدالله دست خود دراز گفت ای قاتل به شمشیرت مناز من بلاگردان دلبر میشوم در رهش بی دست و بیسر میشوم این بگفت و تیغ دستش را برید در جنان زهرا گریبان را درید دست او بر خاک و خون، از دست رفت شد به سَهبایِ حسینی مست، رفت در میانِ گریهها خندید رفت تشنه بر مهمانِ خورشید رفت ***