یابن الحسن به حق جدّ بزرگوارت
حاج منصور ارضیپسندیدن3
بازدید200+
یابن الحسن به حقِ جدِّ بزرگوارت بگذار تا بگِریم در روضهها کنارت یابن الحسن چه میشد پایین پای جدّت من نیز مینشستم با شوق در جوارت باید شهید گردم تا روسپید گردم خوشبخت هرکه باشد، یک روز جاننثارت هم اشکمان درآمده هم صبرمان سر آمد از غصّه کشت ما را شبهای انتظارت مولا، زُهیرتان کو، حرّ و بُرِیرتان کو صحرانشینِ غربت، تلخ است روزگارت رَخت عزا بپوشم، در تکیهها بکوشم شکر خدا که هستیم، اینگونه پای کارت هر صبح و شام گریان، هستی مدام نالان قربان زخم پلکِ چشمان سوگوارت علّامهی امینی، میگفت و ناله میزد از سوزِ ندبههایت، از قلب داغدارت بهرالعلومهامان از ضجّهی تو گفتند ای بیقرارِ جدّت، هستیم بیقرارت هل مِن معینِ او را اصلا محل ندادند باید که خون بگریم از غربت تبارم ما هرچه را شنیدیم، با چشم خویش دیدیم باید چگونه گوییم، از حالِ انکسارت دستانِ عمّه جانت را با طناب بستند آه از زمانِ غارت، آه از شبِ اسارت