بیا ای دل دشتستون بگرییم
علی اکبر حائریپسندیدن12
بازدید2.2K
بیا ای دل دشتستون بگرییم بیا چشمای گریون بگرییم شبیهِ مادرش داره میسوزه بیا با هایهایش خون بگرییم نشونیِ جمالت رو بگیریم که شاید زیرِ بالت رو بگیریم تو این روضه نشستیم تا بیایی که گرد و خاکِ شالت رو بگیریم میشه یعنی از این غمها بمیریم کنارِ گریهی زهرا بمیریم خجالت میکشم از قلبِ سنگم دعا کن ظهرِ عاشورا بمیریم یتیم میبینی از دختر میخونی جوون میبینی از اکبر میخونی هزار و چند صد ساله که آقا کنارِ آب از اصغر میخونی چرا قهریم مگر تقصیر دارم به جایت برکفم زنجیر دارم کف آبی فقط خوردم عزیزم بیا از نیزه پایین شیر دارم گل یاس مرا از ساقه بستند مرا با ریسمان بر ناقه بستند نمیماندی به نیزه چاره کردند سرت را با نخ قنداقه بستند فقط لالا کنم لالا بخوابی ندارم غصه دیگر تا بخوابی از آغوشم جدا گشتی و رفتی که رویِ سینهی بابا بخوابی سرم شدم خاکِ عالم نیزه رَد شد به پشتِ خیمه دیدم نیزه رَد شد به دنبالِ تو میگشتند در خاک چنان زد از تنت هم نیزه رَد شد عبا را روی تو افکند بابا دلش را از غمت آکند بابا چنان با تیر چسبیدی به قلبش تو را از سینهی خود کَند بابا بند دل ما پاره میشه مادرت بیچاره میشه این سینهی پاخوردهی من آخر برات گهواره میشه رنگ تو یهو پرید وای رباب گریبان واست درید وای رباب رو لب بچه باید شیر باشه از لب تو خون چکید نماز خواندن سر قبر تو شرمه هنوزم خون رو قنداقه گرمه چهجوری خاک رو جسمت بگیرم خدایا استخون بچه نرمه حسرت بردی از دار دنیامون غسلت دادیم با اشک چشمامون روی نی زجری کشیدی از خواب ناز با سنگ پریدی خواستی زیر آفتاب نمونم سر دادی و سایه خریدی کِی بهت اجازه خواب دادن نیزههاشون رو چقدر تاب دادن دل مادر تو اونجا شکست که به نیزهدار تو آب دادن برات زوده رو نیزه سر بذاری تو طفلی طاقت گرما نداری گلوی تو سر از نیزه درآورد نذاشتن دوتا دندون دربیاری لب تشنهها از لبهات یاد کردن رو نی بودی آب رو آزاد کردن