گفته بودیم زندگی و حَیات
حسین سیب سرخیپسندیدن23
بازدید3.6K
گفته بودیم زندگی و حَیات بینِ این روضههاست آقا جان و شَفا و دَوای هر دَردی تُربَتِ کربلاست آقاجان گفته بودم خوش است تقدیری که به دستِ شماست آقاجان ولی این حرفهای ما انگار همهاش اِدِعاست آقاجان اِدِعا است اینکه میگویم تا اَبَد پای روضه میمانیم اعتقادات ما در این حَد است که فقط در خوشی مسلمانیم ما فقط نوکَرِ شما هستیم تا زمانی که مَنفَعَت دارد و اگر حرفِ جانمان باشد خودکشی است مَعصیَت دارد (چِقَدَر زود یادمان رفته که در این روضهها شدیم آدم)۲ از سَرِ لطفِ مادرت زهرا راهِمان داد زیرِ این پرچم یادمان رفته اینکه یک عُمر است روضهها دستگیر ما بوده ما زمینگیر بودهایم اینجا نه که روضه اسیر ما بوده تا زمانی که هست روضه به پا قدر آن را کَسی نمیداند (باعث و بانیاش خودِ زهراست کار تو لَنگِ ما نمیماند)۲ بی مرامیم اگرچه ما آقا تو بیا معرفت زمین بُگذار بارِ این امتحانِ سنگین را از روی دوشِ ما خودت بردارد حالِ ما حال کودکی باشد که جُدایَش کنند از مادر اِنقَدَر گریه میکُنَد تا که بازگردد به مادرش آخر جانِ دُختِ سه سالهات بُگذار در دلِ ما فقط غَمَت باشد همه دلخوشیِ ما در سال به عزای مُحَرَمَت باشد هجومِ موجِ بَلا را به چشمِ خود دیدم غروبِ کربُبَلا را به چشمِ خود دیدم به سَر زنان پِی عمه به روی تَل رفتم ذَبیحِ دشتِ مِنا را به چشمِ خود دیدم میانِ آن همه نیزه به دست در گودال سَنانِ بی سَر و پا را به چشمِ خود دیدم به زورِ نیزه زِرِه را زِ تن در آوردن مُرَمِّلُ بِدِما را به چشمِ خود دیدم زِ قتلگاه همه دستِ پُر که میرفتند به دوش خولی عَبا را به چشمِ خود دیدم زمان حملهی آن دَه سوارِ تازه نفس غبارِ روی هوا را به چشمِ خود دیدم میانِ پنجهی هر نَعلِ تازه و میخَش لباسِ خونِ خدا را به چشم خود دیدم سلام بر بدنِ بی سَری که عُریان شد تنِ به خاک رها را به چشمِ خود دیدم میانِ تایفهها رأسها که قسمت شد سَرِ همه شهدا را به چشمِ خود دیدم عمو که خورد زمین روی حَرمَله وا شد تمامِ واقعهها را به چشمِ خود دیدم به پشتِ خیمه به دنبالِ قبرِ اصغر بود شکارِ رأسِ جدا را به چشمِ خود دیدم فرارِ دختری آتش گرفته در صحرا میانِ هِلهِلهها را به چشمِ خود دیدم گذشته از همه اینها به شهرِ بَدنامان زمانِ قَحطِ حَیا را به چشمِ خود دیدم میانِ مجلسِ نامَحرَمان و بَزمِ شراب ورود آلِ عَبا را به چشمِ خود دیدم تَه پیاله خود را کنارِ سَر میریخت قُمار و تَشتِ طلا را به چشمِ خود دیدم ضریحِ صورتِ جَدَم دوباره ریخت بِهَم شتاب چوب جَفا را به چشمِ خود دیدم عزیز کردهی زهرا کَنیزِ مردم نیست اشارهی دو سه تا را به چشمِ خود دیدم