ز کجای ماجرا برات بگم
حنیف طاهریپسندیدن4
بازدید200+
ز کجای ماجرا برات بگم از کدوم دشمنِ بیحیات بگم اگه قول میدی که طاقت بیاری یه کم از حالِ مُخَدَّرات بگم میگم اما همه جاشو نمیگم بازار و شلوغیاشو نمیگم یکی از دخترا خیلی ساکته ترسیده ولی چراشو نمیگم خدا میدونه چقد پَسته یزید خسته شد چوب و نشد خسته یزید بمیرم واسه لبت قاری من الهی که بشکنه دستِ یزید من چهل روز پیش و یادم نمیره داغِ قوم و خویش و یادم نمیره چه شبی بود شبِ شام غریبون خیمه و آتیش و یادم نمیره نه سری برات گذاشتن نه تنی نه کفن داشتی و نه پیراهنی به زیرِ بارشِ تازیونهها رفتیم از کنارِ تو چه رفتنی سرِ تو رفت و روی نیزه نشست سرِ من با چوبِ سرنیزه شکست دستی که سرِ تورو بریده بود با طناب دستای خواهرت رو بست وقتِ سر بریدنت من نبودم بوریا شد کفنت من نبودم این چجوری خواهری کردنه آخه موقعِ تَدفینِ تنت من نبودم شبِ دفنِ مادر و یادته که سکوت و چشمِ تَر و یادته که بابامون خیلی خجالت زده بود شرمش از پیمبر و یادته که حالا اونی که تو حسرته منم اونی که لبریز از غمه منم نیاوردم با خودم رقیه رو اونی که غرقِ خجالته منم قلبِ من خونهی غم شده حسین قَدِ خواهرِ تو خَم شده حسین یه امامزاده توی خرابه موند حالا ویرونه حرم شده حسین دلشو به آسمون داد مثلِ تو به همه عشقو نشون داد مثلِ تو تو فقط الگوی زندگیش بودی آخرم گرسنه جون داد مثلِ تو به چه بزمی، بزمِ اشک و ماتم است جمعتان جمع است و یک دختر کم است