نظرات
0هنوز نظری ثبت نشده

در جانمازش مهر تربت بود مادربزرگم بوی گل میداد ذکرش که تسبیحات زهرا بود چایاش که عطر چارقل میداد پروانه نام کوچکش اما مادربزرگم شمع محفل بود موی سپیدش را که زد شانه مثل جوانیهاش خوشگل بود من قصه از او خواستم هربار میگفت نه آخر ولی میگفت چه قصهها مادربزرگ من از شاه مردان از علی میگفت مادربزرگ از اعتقاد خود از ماجرای کندن در گفت از لرزهها بر زانوی دشمن او با غرور از جنگ خیبر گفت میگفت عزیزم جبرئیل آن روز مدح علی مرتضی میخواند لاسیف الا ذوالفقارش را بی پرده از سوی خدا میخواند یک شب ولی مادربزرگ من حال و هوایش جور دیگر شد تسبیح از دستش زمین افتاد بغضش شکست و دیدهاش تر شد میگفت توی کوچهها دیدند روی زمین آیات کوثر بود دیدند دستان علی بستهاست دستور دستور پیمبر بود مادربزرگم گریه میکرد و این قصهها را تا سحر میگفت بالا نمیآمد نفسهایش وقتی که او از میخ در میگفت مادربزرگم عاشق مولاست گریهکن زهرای مرضیهست از خادمان هیئت زهراست از بانیان شعر و مرثیهست مادربزرگم رفت از دنیا مهرش ولی از دل نخواهد رفت این جملهی مادربزرگم بود عشق علی از دل نخواهد رفت
هنوز نظری ثبت نشده