گرچه سرگرم کسب و کارش بود
مجتبی رمضانیپسندیدن7
بازدید500+
گرچه سرگرم کسب و کارش بود نانخور رزق کار و بارش بود او که با عالم خودش میساخت روز و شب با غم خودش میساخت آری این مرد ارمنی بود و داستانش شنیدنی بود و سر او گرم کارگاهش بود گرچه او معتقد به راهش بود سالها هرچه او به دست آورد خرج بیماری عزیزش کرد سر شب تا به خانه برمیگشت دردهایش شبانه برمیگشت غرق اندوه همسرش بود و پسرش بین بسترش بود و چشم را رود نیل میبیند پسرش را علیل میبیند نه دگر ناز میکند این گل نه زبان باز میکند این گل پسرش نه توان گفتن داشت پسرش آرزوی رفتن داشت به امیدش چه روز و شبها رفت هر طرف دَم مطبها رفت به مریضش فقط حواسش بود خواهشش بود و التماسش بود ولی افسوس غم عذابش کرد رفت بر هر دری جوابش کرد ناگهان بغض سالها وا شد چشمهایش هجوم دریا شد هقهق بیامان امانش برد عاقبت دردها توانش برد کاش با هیچکس چنین نشود مردی اینقدر غمگین نشود گفت: با زخم این جگر چه کنم؟ گفت با خود: که بیپسر چه کنم؟ چه جوابی به همسرم بدهم؟ چه امیدی به دخترم بدهم؟ خویش را کنج خانهاش حس کرد دستی آنجا به شانهاش حس کرد یک نفر گفت: غم اگر سخت است گرچه بیماری پسر سخت است غم اگر سختتر زِ الماس است کار عالم به دست عباس است هر که از درد بُود جان به لبش دست خالی نرفته از مطبش گفت با او که کجا برویم؟ پاسخ آمد: که کربلا برویم بار خود را گرفت بر دوشش پسرش بود بین آغوشش ناگهان بیاراده راهی شد همره خانواده راهی شد رفت با آه و اشک کرب وبلا رفت میدان مشک کرب وبلا چه هوایی در آن غروبی داشت سر بر آن دربهای چوبی داشت همه با احترام میرفتند همه غرق سلام میرفتند گرچه او خواهشی فراوان داشت حس آرامشی فراوان داشت نذرهایش شنیدنی بود و ارمنی بود و دیدنی بود و بین زوّار بیقرار ضریح با پسر رفت تا کنار ضریح دید یک نفر اَلدَّخیل میگوید یک نفر یاکفیل میگوید یَاابنَ حَبلُالمتین کسی میگفت یَاابنَ اُمُّالبنین کسی میگفت با مریض و علیل آنجا رفت تا ضریح بلند سقا رفت تاکه میخواست شرح حال کند قبل از اینکه یک سوال کند پسرش را که دید غوغا کرد پسرش حرف زد زبان وا کرد باورش نیست روی پایش بود در کنار ضریح جایش بود یک مسیحی دوباره درمان شد ارمنی آمد و مسلمان شد محترم رفت و محترم برگشت ساعتی بعد از حرم برگشت رفت تا خانهی پر از یاسش رفت با امیر عباسش