گرفتند برات از کف ارباب دو دنیا
حاج محمود کریمیپسندیدن3
بازدید1.4K
گرفتند برات از كف ارباب دو دنيا در آن دشت، در آن جنگ چه مردانه، چه جانانه دويدند چه سان تيغ كشيدند ولي در دل آن حلقه به صد سنگ به صد تيغ به صد دشنه و شمشير نفس بر لبشان ماند فتادند چو يك بسمل و شد شانه سر گيسوي آنها به لب خنجر قاتل به روي سينهی صحرا و يك بار دگر تشنهاي خسته و نالان دل سوزان خجل از پهنهی ميدان به سر دوش كشد نعش غزالان حرم را دو گل تازه جوان را ولي اين بار نيامد پي دلداري او و تكيهگه و مرهم او از حرم و خيمه خود آه كجا مانده چرا ماند مگر مادرشان آه سرانجام در آن شام دو چشمان تر و خستهی زينب به سر نيزه دو سر ديد دو آرامش خود را و دو دلدادهی زهرا