گاه چون خورشید خیزد
حاج مهدی سماواتیپسندیدن6
بازدید1.9K
گاه چون خورشید خیزد خندهی نور از لبانم گه ز سیل اشک خونین سرخ گردد آستینم گاه در سوز و گدازم گاه در راز و نیازم گاه در بهر معانی گاه در اوج یقینم مرغ روحم ز آشیان جسم در پرواز آمد یافتم بینای خلق اولین و آخرینم جملهی موجودات را دیدم که در فخرند برهم هریکی میگفت: من برتر از آن، بهتر از اینم خاک گفتا: من حسین ابن علی را گرد راهم آب گفتا: مهر زهرا مام آن سلطان دینم باد گفتا: من مطیع خادمان کوی اویم نار گفتا: دشمنش سوزد ز برق آتشینم ماه گفتا: خاک راه مرکبش را چهره سایم مهر گفتا: توسنش را بوسهزن بر صدر زینم گفت: جبرائیل هستم بندهی دربان آن شه خواند میکائیل مدحش گفت: عبدش را معینم بعد از آن گفتند: ای انسان تو در عشق چه کردی؟ گفت: من صاحب وصال عشق آن عشقآفرینم روز عاشورا به موجودات بانگ اخرجوا زد جز مرا، کز مرتبت در کاخ اجلالش مکینم دست دادم، فرق دادم، چشم دادم، جسم دادم تا فدا گردید جان در راه آن نور مبینم آنیکی شد دستبوسش وآندگر پایبوسش و آندگر گفتا: که هستی ای نگار نازنینم؟ گفت: من ماه بنیهاشم سرور قلب زهرا شبل حیدر، زادهی آزادهی ام البنینم معنی درس وفایم، فانی راه خدایم جرعهنوش چشمهی علم امیرالمومنینم شهسوار باوقار عرصهی میدان عشقم جاننثار سیدالعشاق، فخر راستینم خوانده یزدانم ز لطف و مرحمت باب الحوائج یاور هر دردمند و بینوا و دلغمینم روز محشر هر شهیدی میبرد حسرت به جانم زآنکه پرچمدار نورچشم ختم المرسلینم دست دادم در ره حق تا که یزدان داد بالم با همه قدوسیان طیار در خلد برینم ای گنهکاران بشارت باد؛ زهرا روز محشر آورد بهر شفاعت دستهای نازنینم تشنهلب در آب رفتم این سخن با خویش گفتم: من چگونه آب نوشم شاه را عطشان ببینم؟ مشک را پر کردم از اب و به خود گفتم: که باید راه نزدیکی برای خیمه رفتن برگزینم راه نخلستان گرفتم لیک از شمشیر دشمن قطع شد دست علمگیر از یسار و از یمینم فکر کردم دست دادم آب دارم غم ندارم سرفرازم ساقی عطشان آل یاسینم ناگهان دیدم که در ره ریخت آب و سوخت جانم تیر زد بر مشک آن خصمی که بود اندر کمینم دیگر از دیدار طفلان حسین شرمنده بودم تیر زد دشمن به چشمم تا که طفلان را نبینم گفتم: اینک خوب شد خوب است برگردم به خیمه ناگهان بر سر فرود آمد عمود آهنینم