کوفه را با تو حسین جان سر پیمانی نیست
امیر کرمانشاهیپسندیدن39
بازدید5.1K
کوفه را با تو حسین جان سرِ پیمانی نیست هرچه گشتم بخدا صحبت مهمانی نیست لبِ من تشنهی آب و جگرم تشنهی توست بین کوفه بخدا مثل من عطشانی نیست کارم این ست که تا صبح فقط در بزنم غربتی سختتر از بیسر و سامانی نیست من از این وجه تشابه به لبت خوشحالم قابل سنگ زدن هر لب و دندانی نیست سرِ من را سرِ دروازه به مویی بستند همچو زلفم بخدا زلف پریشانی نیست *** من که رفتم اما دخترم را بغلش کن به کنیزی نبرند ... *** یک سرخ مو ز قافلهی ما کنیز خواست بدجور چشم زجر مرا زجر میدهد