کنار خیمهها میزد قدم
مازیار طاولیپسندیدن11
بازدید3.6K
(کنار خیمهها میزد قدم آرامشی که در دلش طوفانی از غم بود و آن که غم زدای اشرف اولاد آدم بود)2 کنار خیمهها میزد قدم یادش میآمد روزگار کودکی را مادرش ام البنین، شانه به مویش میکشید و زیر لب میگفت، اولادم فدای بچههای مادر سادات یادش آمد روزگار کودکی را کنار خیمهها میزد قدم با عزت و هیبت (مباد آنکه نسیمی بی اجازه رد شود از لابهلای خیمهی ناموس آل الله)2 از میان لشکر کوفه کسی آمد کسی نه، کمتر از خار و خسی آمد کنار خیمهها فریاد زد شمرم اماننامه برای زادهی ام البنین دارم حرم لرزید و عباس لرزید از خجالت از خجالت سر به زیر افکنده وقتی میشود یک مرد از لبهای خشک کودکان شرمنده به میدان میرود با چند مشک خالیو اطفال شادند و اما عمهی سادت چشمانش به قد و قامت عباس به میدان میرود، جنگی نمایان میکند تا بر شریعه میرسد، فورا کفی از آب میگیرد نهیبی میزند بر آب، که ای آب فرات آقایم حسین تشنهس، حرم تشنه، گل پیغمبرم تشنه لبان خوهرم تشنه، علیاکبر که عطشان جان سپرده اما علیِ اصغرم تشنه به دوشش مشک آب و روبهرویش لشکری بیتابو در انبوه نخلستان کمانداران کمین کردند و خونخواران کمین کردند و با یک ضربهی شمشیر دست افتاد و دست دیگرش در راه اربابش حسین افتاد و مشکش را به دندان برد و دارد گوشهی چشمی به سوی خیمه ای رباب و ای سکینه (دامنکشان رفتی (دلم زیر و رو شد)3)2 چشم حرامی با (حرم رو به رو شد)3 بیا برگرد خیمه ای کس و کارم منو تنها نگذار ای (علمدارم)3 آب به خیمه نرسید (فدای سرت)3