کم کم غروب شد، همه رفتند خانهها
سید حجت بحرالعلومیپسندیدن23
بازدید4.5K
کم کم غروب شد، همه رفتند خانهها پشت سرم چه زود درآمد بهانهها کم کم غروب شد، همه در کوچه جا زدند در کوچهها چقدر به من پشتِ پا زدند من سنگ میخورم به گناهِ محبّتت این صورت شکسته به قربان صورتت افتادهام زمین و به یاد تن توام من غصه دار زیر لگد بودن توام هر چند دست بسته شدم خواهرم که نیست هنگام دست و پا زدنم مادرم که نیست اینها که زیر نامهات انگشت میزنند فردا به روی زینبِ تو مشت میزنند من ذبح میشوم، زنم امّا اسیر نیست در کوفه دختر ز غم و غصه پیر نیست تیر سه شعبه دیدم و آب از سرم گذشت یک لحظه حال و روز رباب از سرم گذشت در کوفه هیچ کس جگرم را زمین نزد در پیش من پسرم را زمین نزد هر چند سخت بوَد خزانم حسین جان روی عبا نرفت جوانم، حسین جان