کریم باشی و تنها و بیسپاه
مسعود پیرایشپسندیدن4
بازدید1.2K
کریم باشی و تنها و بی سپاه و غریب چه گویم از غم تو ای امام صبر و شکیب (شندهایم ز غربت به خویش پیچیدی)۲ ز ماجرای زمین خوردنی که تو دیدی شبیه آن چه تو دیدی، کسی گمان نَبَرَد خدا کند که کسی مادرش زمین نخورد به پیش چشم تو مادر ز خصم سیلی خورد ز دست دشمن دین، یاس رنگ نیلی خورد شنیدهایم نگاهت به کوچه هیران ماند از ان به بعد دو چشمت، همیشه گریان ماند (نَه آن وقارِ عجیبِ ز خانه آمدنت)۳ نَه این شکستِ غریبانهی عصا شدنت در آن میانه به فکرت، حجابِ مادر بود کبودیِ رخ او، چون نقاب مادر بود همیشه خاطرهای تلخ، کردهات شاکی هماره در نطرت ماند، چادر خاکی (حسن که هیچوقت نمیگه، به من راز کوچهها رو)۲ ولی از خاک چادر، میشه فهمید ماجرا رو بگو کی غم به دل ما گذاشت پای کی رو چادرت پا گذاشت (دست کی رو صورتت جا گذاشت)۲ ((حسن خونا رو میشوره منم میخو کندم از در)۲ ازین کوچه میریم اصلا (فقط زود تر خوب شو مادر)۲ در خونه شلوغه خدا مادر جوونه نزن نامرد وحشیونه خدا مادر جوونه بلند شو داغتو رو دل نزار نیمه شب خودت برام آب بیار کربلا کفن برام نگهدار تهِ گودال یه مادر افتاده سر گودال خواهر افتاده خنجر افتاده، یک سر افتاده خواهر افتاده، مادر افتاده، معجر افتاده انصاف نیست لشکر کوفه کفن شَوَد عریان تو را مقابل زینب رها کنند