کاش میشد که لباسی برسانم به تنش
حسین سیب سرخیپسندیدن4
بازدید3.4K
کاش میشد که لباسی برسانم به تنش آبروی همه عریان روى صحرا مانده ساربان داد نزن ما کس و کاری داریم ساربان راه مرو همسفر ما مانده باز چشمش به که افتاد که غش کرد رباب؟ باز هم آمده این حرملهى وامانده برسانید خبر را به علمدار حرم چادر زینب تو زیر لگدها مانده ناقه زانو زده تا اینکه سوارش بشوم چشم من سمت علیاکبرم اما مانده یکی با نیزهاش از پشت میزد یکی با چکمه و با مشت میزد خودم دیدم سنان دائمالخَمر حسینم را به قصد کشت میزد امان از دل زینب، امان از دل زینب... یک عده روی غارت سر، شرط بستهاند یک عده روی خود و سپر، شرط بستهاند یک عده روی مشک قمر، شرط بستهاند ای وای روی زیور و زر، شرط بستهاند من تازیانه میخورم و تو نفس بگیر برخیز و معجری که ربودند پس بگیر