چیزی نخواست از من تا لحظهی آخر
میثم مطیعیپسندیدن14
بازدید3.6K
چیزی نخواست از من تا لحظهی آخر حتی همون لحظه که داشت میسوخت کناردر شرمندهام من تا ابد از اون چشای تر چیزی از اینکه زمین خورده، به من نگفت از اینکه تو کوچهها سیلی، زدن نگفت درد دلهاشو به هیچکس جز، حسن نگفت یه بار نگفت، از اونهمه غم نگفت نگفت، از قامت خم که میدونست، شرمنده میشم نرو نرو سپاه حیدر پر از غمه نگاه حیدر خیلی مدارا کرد با فقر من میساخت پای دل حیدر نشست با اینهمه غم ساخت اما یه بار شکوه نکرد با روزی کم ساخت بخشید رخت عروسیشو هم، برا خدا با دستاش نون تازه میپخت، برای ما تنها لبخندش رو میبخشید، به مرتضی یه بار نگفت، علی بریدم این آخرا، نگفت خمیدم یه شکوه هم، ازش ندیدم نرو نرو سپاه حیدر پر از غمه نگاه حیدر با بودن زهرا خونه بهشتم بود حتی اگر که قلب من لبریز از غم بود حتی اگر که قامتش از غصهها خم بود یک دفعه هم تو کوچه من رو، صدا نکرد اما دستم رو یک لحظه هم، رها نکرد حتی واسه عذاب این شهر، دعا نکرد خدا ببین، دلم شکسته دلم از این، ستم شکسته که قد همسرم شکسته نرو نرو سپاه حیدر پر از غمه نگاه حیدر (دنبال حیدر میدوید از سینهاش خون میچکید)