نظرات
0هنوز نظری ثبت نشده

چون به میدان ز حرم اکبر رفت دل ز جان شست و سوی دلبر رفت روح از جسم حرم یکسر رفت همه گفتند که پیغمبر رفت یک طرف جان پدر دنبالش یک طرف مرگ به استقبالش گفت ای سرو، قد دلجویت لیلهی قدر پدر گیسویت ای رخت ماه و هلال ابرویت صبر کن سیر ببینم رویت هم کنم خوب تماشای تو را هم ببینم قد و بالای تو را ای کمر جانب اعدا بسته عهد با خالق یکتا بسته در خم زلف تو دلها رفته اشکمن، راه تماشا بسته من نگویم مرو ای ماه، برو لیک قدری برِ من راه برو سپه کوفه و شام استاده به تماشای شه و شهزاده شه روی نعش علی افتاده همه گفتند حسین جان داده بی گمان جان پدر بر لب بود آنکه جان داد به او، زینب بود
هنوز نظری ثبت نشده