نصب اپلیکیشن نوا
تصویر حاج علی کرمی - چه ترسم از گرفتاری که ایمانم حسن باشد

چه ترسم از گرفتاری که ایمانم حسن باشد

[ حاج علی کرمی ]
چه ترسم از گرفتاری که ایمانم حسن باشد
که هستم ریزه‌خوار و برکت نانم حسن باشد 
جزامی فخر بفروشد که مهمانم حسن باشد
نه تنها ما، پیمبر بر لبش جانم حسن باشد

بگویم بی‌عدد هر وقت که زار و پریشانم
حسن جانم، حسن جانم، حسن جانم

چگونه شکر گویم سایه‌ای که بر سرم داری 
نه تنها به دوستانت، به دشمن هم کرم داری 
تو که این گونه‌ای آقا بگو آیا حرم داری؟

زمین مادری‌تان عاقبت آباد خواهد شد
بقیع آن روز با نام شما آزاد خواهد شد

ردیف آورده‌ام در وصف حُسن تو
غزل‌ها را 
به عمرت فتنه‌ها دیدی و پِی کردی جمل‌ها را 
بگیریم از خودت تفسیر اَحلیٰ مِن عسل‌ها را

به غیر از قاسم تو مرگ در کام که شیرین است؟ 
حسینِ ابنِ علی تنها سرش پیش تو پایین است
* * * *
آخرش این خاک ایوانش طلایی می‌شود
گنبد و گلدسته‌های باصفایی می‌شود

آن حرم با چهار گنبد می‌شود بیتُ‌‌الحسن
هر کسی آن‌جا بیاید مجتبایی می‌شود

پنجره فولاد آن‌جا چه قیامت می‌کند
واقعاً آن‌جا عجب دارُالشفایی می‌شود

نقشه‌ی آن صحن را باید که از زهرا گرفت
نقشه را مادر دهد، بَه چه بنایی می‌شود

عاشقان من مطمئنم این گره وا می‌شود
آن حرم زیباترین تصویر دنیا می‌شود
* * * *
قسم به صاحب این خط برابرم
یعنی حسن کریم کریمان، برادرم

وقتی به ناز می‌گذری از مقابلم
تو راه می‌روی و تکان می‌خورد دلم

قربان راه رفتنت ای نازنین من
گوش تو آشناست به هَل مِن مُعین من 

مانند گیسوی تو که چین می‌خورد هنوز
شمشیر تو نوکش به زمین می‌خورد هنوز 

داری به جنگ اگرچه شتاب ای عزیز من
پایت نمی‌رسد به رکاب ای عزیز من

من تازه داغ دیده‌ام ای جان من نرو
بر خرمن وجود من آتش نزن، نرو
* * * *
به پیش این همه لشکر نمی‌لرزد اگر پایش
یقیناً ارث برده این شجاعت را ز بابایش

صدای ناله‌ی قاسم بریده می‌رسد بر گوش
گمانم خُرد گشته زیر مرکب استخوان‌هایش

من می‌خواستم بمونی اما نشد
همه‌ی خیمه رو گشتم به‌خدا
زره اندازه‌‌ی تو پیدا نشد

ازرق و بچه‌هاش رو دیدم زدی
نوه‌ی دلاور بدر و حنین
چجوری از روی مرکب افتادی؟
کی با نیزه رُو لبت نوشت حسین؟

پا شو از رُو خاک و دست و پا نزن
عمو داره دست و پا گم می‌کنه
کوفه داره برای گندم ری
بچه‌هامو قدِّ گندم می‌کنه

ای کبوترم بگو پرت کجاست؟
نقابی که داده مادرت کجاست؟ 
دیدی گفتم که یه روز بزرگ می‌شی 
می‌بینی پاهات کجاست، سرت کجاست

(بنا نبود که بر موی خود حنا بزنی
دهان نمانده برایت مرا صدا بزنی) 
* * * *
ببین که از غم تو دست عرش بر کمر است
قد تو از قد سقای ما بلندتر است

عموی پیر تو از دیدن تو جا خورده
حریر جسم تو از چند نقطه تا خورده

مرا اسیر غمی دل‌خراش کردی تو 
میان دشت بریز و بپاش کردی تو

نبود باور من غرق سوز و ساز شوم
برای جسم تو هم من عبا نیاز شوم 

غبار خدعه چه با گیسویت کمندت کرد؟
رسید نیزه و از روی زین بلندت کرد
* * * *
پا بر زمین نکش که دلم ریش می‌شود
باور نمی‌کنم که چنین می‌کشی مرا

داغ علی نکُشت پدر را ولی بدان
با پا کشیدنت به زمین می‌کشی مرا
* * * *
روی این بال دیگه پَر نمیاد
کاری از دست هیچ‌کس برنمیاد
یه جوری نعل کوبیده تنت رو
فرو رفته تُو خاک و درنمیاد

تازه فهمیدم که با مدینه‌ هم
یه شباهت‌هایی کربلا داره
دیگه می‌دونم به مادرت چی شد 
دنده بشکنه، مصیبتی داره

نظرات

0

پس از بررسی نمایش داده می‌شود

هنوز نظری ثبت نشده

  • مداحی
  • منبر
  • قرآن
  • ذاکران
  • پروفایل