چه اضطراب و چه باکی ز آفتاب قیامت
حاج جواد حیدریپسندیدن8
بازدید200+
چه اضطراب و چه باکى ز آفتاب قیامت که زیر سایهی این خیمه کردهایم اقامت شفیع گریه کنانش ائمهاند یکایک به این دلیل که جمع است در حسین امامت کسی که اسم حسین را شنید و اشک نبارید ز دوستی چه نشانی، ز شیعگی چه علامت کسى که در پى کار حسین نیست محال است که پشت سر بگذارد صراط را به سلامت کسى که بار غمش را به شانهاش نکشیده بعید نیست بمیرد به زیر بار ملامت کسی که در کفنش تربت حسین ندارد چه خاک بر سر خود میکند به روز قیامت اما چه نعمتیست نشستن میان مجلس که جبرئیل در اینجا فکنده رحل اقامت ***** حُجب دارم، وقار دارم من بین نورم، حصار دارم من دست در دستِ عمه آمدهام چقدر اقتدار دارم من سایهای دارم از عمو عباس ماهِ نیزهسوار دارم من با تو امشب در این خرابآباد ساعت سر قرار دارم من باب آغوش تو دلم میخواست با مغیلان چه کار دارم من سرت افتاد و من هم افتادم آیهای سجدهدار دارم من گردش روزگار با تو چه کرد گله از روزگار دارم من هر کجا تازیانه سر برسد عمه را در کنار دارم من بعدِ هر بار سیلیِ ناگاه حابت احتضار دارم من با تو هر جا به غیر کوفه و شام میل گشت و گذار دارم من کاش پس میگرفتی از خولی دست او گوشوار دارم من شده خاکی سر تو میبخشی دامنی پر غبار دارم من بعد از مجلسی که سخت گذشت خواهری بیقرار دارم من تو هنوز از همه قشنگتری حیف چشمانِ تار دارم من پیش چشم همه ببوس مرا دخترم انتظار دارم من