چقدر بیخبر و بیهوا زدی نامرد
حاج حسن جمالیپسندیدن8
بازدید4.7K
چقدر بی خبر و بی هوا زدی نامرد چه کرده بود مگر با شما؟، زدی نامرد همین که تیر رها شد، علی به خود پیچید صدای تیر درآمد: چرا زدی نامرد؟ پدر خمید و پسر رفت و مادرش افتاد سه شعبه را تو مگر چند جا زدی نامرد؟ حسین دور خودش بین دشت میچرخید چگونه خنده بر این ماجرا زدی نامرد؟ بگو که این سر کوچک چقدر میارزید؟ چرا زدی به روی نیزهها، نامرد؟ ... خوش اومدی تو از سفر، بابا تو رو خدا من و ببر، بابا چرا یهو تو بی خبر، بابا، گذاشتی رفتی؟ دیگه تمومه گریه و زاری تمومه این شبای بیداری آخه نگفتی دختری داری؟، گذاشتی رفتی نذار بازم بهم جسارت شه همین لباس پاره غارت شه من و ببر که عمّه راحت شه، بابا بابایی نبودی از همه کتک خوردم یجوری زد که عمّه گفت مُردم به خاطر تو طاقت آوردم، بابا بابایی بیابونا نمیره از یادم بابا توو راهِ کوفه جون دادم توو خواب من از رو ناقه افتادم، بابا بابایی سه سالهات و چقدر دادن آزار گوشای خونیم و دیدی انگار بذار بگم چی شد توی بازار، بابا بابایی ما رو به هم دیگه نشون میدن به زور گوشوارههام و دزدیدن به مجلس مِی ما رو کشیدن، بابا بابایی ... دست از سرم بردار من بابا ندارم زخمی شدم بهر دویدن پا ندارم گیسو سپیدم احترامم را نگهدار سیلی نزن من با کسی دعوا ندارم باشد بزن، چشم عمویم دور دیدی من هیچ کس را بین این صحرا ندارم گفتم به عمّه از خدا مرگم بخواهد میلی به این دنیا ندارم گیرم که پس دادند هر دو گوشوارَم گوشی برای گوشواره، آه ندارم در پیش پایم نان و خرما پرت کردند کاری دگر با شام و شامیها ندارم با ضربهی پا دندههایم را شکستند کی گفته من ارثیه از زهرا ندارم؟