چشم واکرده شدم دست به دامان حسن
علی اکبر زادفرجپسندیدن12
بازدید600+
چشم وا كرده شدم دست به دامان حسن مادر افکند مرا در یم احسان حسن روزی از دست علی خوردم و از خوان حسن از همان روز شدم بی سر و سامان حسن بر جبینم بنويسيد مسلمان حسن دل خود را سر هر بام، هوایی نکنم طلب عشق ز هر بی سر و پايی نكنم پای هر سفره كه پهن است گدايی نكنم نان هر سفره حرام است بجز نان حسن چه مقامی و چه نامی، چه مرامی دارد چقدر لطف به بیمار جذامی دارد به که ارباب دو عالم چه امامی دارد همه اينها غزلی هست به ديوان حسن ****** حسن جان یهکم حرف بزن تا سبک شی برادر چهل ساله که هی تو خواب میگی مادر میری کوچه میشه غمت چند برابر چی دیدی مگه کی باهاتون در افتاد چی دیدی نمیگی چطور مادر افتاد چی دیدی مگه مادرم با سر افتاد چی دیدی یه کوچه همه زندگی ما رو زیرورو کرد یه کوچه که ما رو با نامرد شهر روبهرو کرد یه کوچه با یادش باید مرگو آرزو کرد یه کوچه یه نامرد به ما توی این کوچه بد کرد یه نامرد رسید راه و روی ما سد کرد یه نامرد گل یاسمونو لگد کرد (حسن جان حسن جان حسن جان، حسن جان حسن جان) ***** خوش اومدی تو از سفر بابا تورو خدا منو ببر بابا چرا یهو تو بیخبر بابا، گذاشتی رفتی نذار بازم بهت جسارت شه همین لباس پاره غارت شه منو ببر که عمّه راحت شه، بابا بابایی نبودی از همه کتک خوردم یه جوری زد که عمّه گفت مردم بخاطر تو طاقت آوردم، بابا بابایی بیابونا نمیره از یادم بابا تو راه کوفه جون دادم توو خواب من از رو ناقه افتادم، بابا بابایی سه سالهتو چقدر دادند آزار گوشای خونیمو دیدی انگار بذار بگم چی شد توی بازار ما رو به همدیگه نشون میدن به زور النگوهامو دزدیدن