چشم مهتاب به حال من بيدار گريست
حاج محمدرضا طاهریپسندیدن1
بازدید1.3K
چشم مهتاب به حال من بيدار گريست باز از گريه ی من چشم شب تار گريست باز از سينة خود آه كشيدم آرام دل سنگ آب شد و آب شرر بار گريست پارهپاره جگرم از لب سرخم تا ريخت جگر طشت براين روضه ی دشوار گريست قاتلم خنده به لب دارد و انداخت مرا ياد روزي كه طبيب از غم بيمار گريست ياد آن روز كه آتش نفسم بند آورد يادآن روز كه دل در غم دلدار گريست ياد آن روز كه جاي همه ی مردم شهر يك يهودي به غريبي پدر زار گريست چقدر سخت گذشته است به مردي كه به خاك پيش چشم همه در خنده ی انظار گريست ديد آتش كه كسي نيست بگريد برما شعله زد بر در و در سوخت و تبدار گريست در آتش زده بود و گل ياس و مادر آنچنان خورد به ديوار كه ديوار گريست آه از آن روز كه ديدند به پاي مادر ميخ بر سر زد و خون ريخت و خونبار گريست *** ياد آن روزي كه آتش كشيد از در زبانه بال و پر ميزد كبوتر در ميان آشيانه ديدمش در خون نشسته با پروبال شكسته