نظرات
0هنوز نظری ثبت نشده

چشمِ من از غمِ چشم ترِ تو میگوید دلم از غربتِ ناباورِ تو میگوید لب خشکیدهی من پاره شده، اما باز دارد از تشنگیِ حنجرِ تو میگوید کوفه و بددلی و کینه و چشمِ شورش از قد و قامتِ آبآورِ تو میگوید ازدحامِ سر هر کوچه و بازار به من از تماشا شدن دختر تو میگوید حرمله تیر سهشعبه روی دستش دارد از گلوی علیاصغرِ تو میگوید چه بگویم که سُمِ اسب به گوشِ نیزه از بههم ریختن پیکر تو میگوید سر من بر سرِ دروازهی شهرِ کوفه خیرِ مقدم به تو و خواهرِ تو میگوید **** گردیده بود همدست قنفذ با مغیره او با غلافِ شمشیر این تازیانه میزد
هنوز نظری ثبت نشده